يا امام نقي (ع)

آقا فانوس رابگیرید بالاتر ! - یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)


یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)
یا امام رئوف مدد
قالب وبلاگ

سلام آقا

اینجا که کسی نیست جز من و شما

اگه کسی هم میاد آروم میره ...

پس راحت حرف میزنم

خواب حرمت رو دیدم آقا جون

دوباره توفیق نصیبم شد و شما شرمنده ام کردی و زیارتتون تو خواب ...

زیارت شما

حرمِ شما و مسجد الحرام یکی شده بودن

داشتم زیارت می خوندم و یهو هوس کردم برم سعی صفا و مروه

 روزهای زیبای حج عمره و زیارت شما برام زنده شد ...

انگار نه انگار که خواب می بینم....

و خواب نمی دیدم

بلند که شدم رفتم دمِ در

مجله زمزم رو دیدم که کف حیاط جا خوش کرده و منتظرمه

واقعا حال عجیبی پیدا کردم

دقیقا امروز که ....

 

و باز حسرت اون روزها

کاش دوباره تکرار بشه

آقا دعا کن دوباره قسمتم بشه

که قدر ندونستم ...

 

مجله رو ورق میزنم

هفت آسمان

صفحه 24

جمال نورانی شما

و مطلب :

آقا فانوس رابگیرید بالاتر!

 

و چه لذتی

و چه غمی

و چه حسرتی ...

 

و شگفتم هنوز

....


دید موسی شبانی را به راه 

کو همی گفت ای خدا و ای اله

...

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال

موسیا ، آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

***

با هم راه افتادیم . من بودم وشبان . او می رفت چارق خدا را بدوزد ، روغن و شیر برایش ببرد و موهایش را شانه کند . من می رفتم پابوس حضرت ! گفت :"حالا کدام حرم برویم ؟" گفتم :" فرقی با هم ندارند. همه اولیای خدا ، یک نور واحدند." شبان خندید :"برای تو فرقی نمی کند کجا برویم ؟"گفتم :"نه ،نباید بکند." گفت:" پس چرا به اسم او که می رسی ، روی چشمت مه می گیرد / فرقی نمی کنند که ؟" لال شدم . مچ گرفته  بود .گفت :" تو نور واحد و این حرفها سرت نمی شود ؛ درس تو هنوز به آنجا نرسیده ؛این درس کلاس بالایی هاست . درس تو رسیده به نان و نمک !نان و نمک او را خوردی ، به او دل بستی . بین او و همه ائمه فرق می گذاری . نمک گیر شده ای ."

***

می خواستم قبل از اینکه مشرّف شویم ، غسل کنم . می دانستم جزئ آداب است . دوش هتل آب گرم خوبی داشت . لیف و صابون و کیسه هم بود برای سابیدن ؛ اما این شبان نگذاشت . گفت :" فایده ندارد ؛ این آبها چرک ما را نمی شوید . این لجن ها لِرد بسته . اگر بسابی هم نمی رود . "گفتم :" با این سر و وضع برویم ؟" گفت :" اهل بیرون کردن که نیستند ؛ معصوم هم که نمی تواند به رجس نگاه کند . می بینند الان ست که بارگاهشان نجس شود ؛ دستور می دهند زود بیایند ما را تطهیر کنند که همه جا را به گند نکشبم . تا می آیند بشویندمان زود نیت می کنیم :" خدایا ما را از پاکیزگان قرار بده و این می شود غسل زیارت ! " گفتم :" چه زرنگی !" گفت :" کسی که برای زیارت می رود غسل می کند عاقل ؟"

شیرآب را بستم . یکی در گوشم زیارت جامعه می خواند :" ولایتتان زیبایمان کرد؛ چرک روحمان را گرفت و جانمان را شست."

***

کفش های من و پاهای برهنه او . هر دو به صحن رسیدیم . گفتم :" تند نرو ! اول باید اذن دخول بخوانیم . اجازه ورود بگیریم ." پاهای عریانش از شوق رفتن لرزید . مبهوت نگاهم کرد .گفتم :" من می خوانم ، تو تکرار کن :

آیا به من اجازه می دهید ای فرشتگان مقیم در این درگاه ؟ آیا به من اجازه می دهی ای رسول خدا ؟ آیا به من اجازه می دهی ای آقا ! ای علی بن موسی الرضا ؟" عصایش را به زمین کوفت :" این جور ادبها مال اهل مدینه خودشان است . همان ها که هر روز به درسشان می آیند ؛ دسنشان را می بوسند . ما که اهل شهرشان نیستیم . ما را راه نداده اند . ما اهل بیابانیم . دور از آب و آبادی ولایت !ما اعرابی هستیم . بیابان فراق نشین . اعرابی ادب سرش نمی شود ."

اعرابی به مسجد مدینه آمده بود . چون نیاز پیدا کرد ، همان جا در مسجد ادرار کرد . صحابه بر آشفتند ؛ خواستند او را بزنند . پیامبر آنها را عقب زد و فرمود :" با او مدارا کنید !"

گفت :" با ما مدارا می کنند . باور کن ." گفتم :" هیچی نگوییم ؟ همین طوری برویم تو ؟"گفت :" فقط سرت را بینداز پایین و برو تو ! به زبان بیابان نشینی ، این یعنی اذن دخول !" سرش را انداخت پایین و با پای برهنه از شوق رزان ، دوید طرف حرم . خادم کفش دار ، زد به شانه ام :" نمره کفشت ُ بگیر . حواست کجاست ؟"

***

گفتم بیا سلام کنیم .

" سلام بر تو ای حجت خدا در زمین !

سلام بر تو ای صدیق شهید !

سلام بر تو ای جانشین خوب و نیکو ."

شبان ایستاده بود و طوری غریب به کلماتی که از دهانم می آمدند نگاه می کرد . طوری غریب ! طفلکی نمی فهمید .حرفها به زبان او نبود . نگاهش کردم تا شاید او هم سلام ها را تکرار کند . هنوزمات بود ... در من یا کنارم ؟ نمی دانم ! دست روی سینه اش گذاشت :" السلام علیک دوست ! سیدی مولای مهربان "

***

ایستادم گوشه دیوار آیینه ای . گفتم :" حالا باید زیارت نامه بخوانیم "> رفتم مفاتیح بیاورم . با من نیامد . ماند . همانجا پوستینس را انداخت کف زمین . نشست . سرش را گذاشت به دیوار . زل زد به ضریح . مفاتیح در دستان من باز بود گفتم :"بگو سلام بر تو ای نور خدا در تاریکی های زمین "! نگفت . ناگهان با لحن زنی غمگین که کسی اش مرده باشد ، نوحه کرد :" از آن بالا ما را انداختند پایین آقا ! تاریک بود . چه جور ؛ آن پایین را می گویم . چشم ،چشم را نمی دید مثل اتاق که تاریک باشد ، نه ! مثل شب رودخانه. شاید هم مثل رودخانه یک شب غلیظ ! دست که می بردیم جلو،دستمان توی تاریکی گیر میکرد.حتی دستمان را هم نمی دیدیم . موجهای تاریکی هرهر می ریختند روی هم ! ترسیده بودیم آقا چه جور خالی بود. دور وبرمان را می گویم . هیچی نبود . نه چیزی که بشود گرفت و نه چیزی که بشود رویش ایستاد یا بهش تکیه کرد . مثل بیابان لخت؟ نه توی بیابان اقلا زیر پای آدم یک چیزی هست ؛ ولی آنجا نبود . حتی زیر پاهایمان هم خالی بود .

آقا تنها بودیم . صدای ناله همدیگر را می شنیدیم ؛ ولی هر چه دست می کشیدیدم ، هم را پیدا نمی کردیم . دستهایمان را کشیده بودیم جلو ، کورمال کورمال دور خودمان می چرخیدیم و دنبال چیزی که نبود می گشتیم. بعد همانی شد که خودتان می دانید . صدای شما آمد از پشت تاریکی . اول گفتید :" سلام !" نمی دانید چه حالی شدیم . از وقتی از آن بالا بالا افتاده بودیم ، کسی بهمان سلام نکرده بود . صدایتان ! صدایتان خیلی آشنا بود ؛ ولی هر چه فکر کردیم یادمان نیامد کجا قبلا شنیده بودیم  . گفتید:" من اینجایم ؛ اینجا تاریک نیست ! من فانوس دارم !"آقا دلمان غنج رفت . داد زدیم :" کجا ؟ کدام طرف ؟" گفتید :" یک قدم جلوتر.". از ذوق جیغ کسیدیم . یک پایمان را بلند کردیم که بگذاریم جلوتر ! یک دفعه گیج شدیم . مام مدتها بود داشتیم می چرخیدیم . حالا دیگر یادمان نمی آمد که اول به کدام جهت آمده بودیم تو ، قبل از چرخیدن ! نه اصلا یادمان نمی آمد .

پای بالا رفته را به کدام طرف باید زمین می گذاشتیم که اسمش جلوتر باشد ؟ نمی دانستیم . گفتم شاید دور بعد معلوم شود . باز چرخیدیم .

اینها همه را یادتان هست که ؟ خوب حالا یک مطلب کوچک : ما هنوز همان جاییم آقا ! توی همان حال ها ! داریم می چرخیم تا شاید دور بعد بفهمیم . عجیب است نه؟باورتان نمی شود ؟هستیم دیگر !درست همان جا ! آقا ما فانوس نداریم . خب ؟ اینجا هم تاریک است ؛ خب ؟حالا شما هی از پشت آن موجها بگویید :"بیا جلوتر !" عجب بدبختی ای است . آقا !ما نمی دانیم شما کدام طرفید؟ جلوتر کجاست ؟

چه وضع گریه داری داریم . همین طور دستمان روی تن تاریکیست . داریم می چرخیم . صدای شما می آید . یک پای ما توی هواست . اشک هایمان می ریزند وسط دایره ای که دورش می چرخیم .

آقا فانوس را بگیرید بالاتر ! همین آقا ! من اصلا آمده بودم همین را بگویم . فانوس را بگیرید بالاتر .

پیرزنی کنارم بود .گفت :" جوان ! اگر زیارتت تمام شده ، مفاتیح را بده من هم بخوانم ." تمام شده بود ؟ زیارتم ! .... زیارتش ؟

**

چمدان را توی کوپه گذاشتم . بقچه اش نیست . گشتم همه جا را توی ایستگاه نبود. قطار سوت کشید . پریدم توی کوپه . قطار راه افتاد . سرم را چسباندم به شیشه . ازگنبد که رد شدیم ، یادم افتاد که جا مانده . همان جا . آن گوشه ، زل زده به ضریح .

 

 

مجله زمزم . نوشته فاطمه شهیدی

[ ۱۳٩٠/۸/٢٦ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ خادم معنوی امام رضا(ع) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من بر سر راه عشق زانو زده ام در محفل انس،ذکر یاهو زده ام هر کس به کسی سپرده دل اما من دل در گرو ضامن آهو زده ام.....
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب
کد امام نقی
موسیقی

Get Flash Code


يا امام نقي (ع)

تدبر در قران آیه قرآن
ایران رمان