يا امام نقي (ع)

کرامات آقا علی عباس(ع) - یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)


یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)
یا امام رئوف مدد
قالب وبلاگ

 

برگرفته از کتاب ستارگان کویر اثر سعید رجبی

شیر خوردن فرزند

پسرم سعید، در ایـام شـیر خـوارگی ،بـه عــلت نامعـلومی ،شیر مادرش را نمی خورد.برای معالجه اش ،به چندین دکتر مراجعه کردیم ولی نتـیجه ای بـرای او نــداشـت .این مسئله چندین ماه طول کشید و او همچنان از سینه مادرش شیر نمی خورد.پدر بزرگش ،آقـای عـلی اصغر آقاجانی گفت:«برای خوب شدن سعید،او را به دکتری می برم که شفا دارد.»پدر بزرگ سعـید و مادر سعید او را برداشتند و به حرم مطهر حضرت آقا علی عباس (ع) و شاهزاده محمد(ع) آمدند.

    همسرم با بچه در کنار ضریح می ماند و پدر بزرگـش می رود تـا شیر گاو تهـیه کند و برای بچه بیاورد؛ اما وقتی که بر می گردد می بیند بچـه ای که چنــدین ماه سینه مادر نمی گرفت، در کنار ضریح مطهر امامزادگان(ع) مشغول شیر خوردن است.

به نقل از محمد ختومی اهل مشهد اردهال. برگرفته از کتاب ستارگان کویر اثر سعید رجبی.

عنایت به خدام

مادرِ همسرم می گفت درزمان قـدیم (80 سال پیش) ، آب چاه های اطرا ف حرم، به طور معمول شور بود. آب زمین آ ن قـدر بالا و نزدیک به سطح زمین بود که ا گر نیم  متر می کندیم  به آب می رسـیدیم. غذای ما جو، ذرّت و ارزن بود که برای آرد کردن به آسیابی که درشهر بادرود قرار داشت، می فـرستادیم. گندم کم بود. افرادی که وضعشان خوب بود از گـندم استفاده می کردند. یک سال در این کویر خشک آن قدر برف آمده بود که ما برای رسیدن به چا ههای آب و شستن ظرفها در زیر برف راهی مثل تونل ایجاد کرده بودیم. برف بسیاری آمده بود، به حدّی که راه بین شهر بادرود و امامزاده آقاعلی عباس (ع) قطع شده بود و عبور و مروری صورت نمی گرفت. قبل از آمدن برف حدود 15 - 10 من جو و ارزن برای خوراک خود به آسیاب آبادی فرستاده بودیم. با آمدن برف کسی نمی توانست به آسیاب برود و بار ما را بیارود.نان برای خوردن نداشتیم. روزی، نزدیک چاه نشسته بودم و مشغول شستن ظرف ها بودم، که متوجه شدم شخصی به شکل چوپان ها با لباس نمدین و توبره ای که با خود داشت، جلوآ مد.

 


ظرف ها را رها کردم وبه او گفتم : بیا برویم. دراین سرما و برف، چطور به این جا آمده ای؟ بیا برویم مقداری نان به تو بدهم و در اتاقمان گرم شوی. او گفت: توخودت نان نداری و آن وقت می خواهی به من نان بدهی. من پیش خود گفتم که این شخص از آبادی آمده است و می داند بار ما در آسیاب است و ما هم چندین روز است که در این جا گرفتاریم. من خیلی اصرار کردم ولی او نپذیرفت. آن شخص از توبره ی خود چند قرص نان و مقداری چای خشک به من داد و این درحالی بود که چای خشک ما تمام شده بود ولی قند داشتیم. به من گفت: این را بگیر و مصرف کن. هرچه به او گفتم بیا خودت را گرم کن نپذیرفت. او رفت و من آمدم پیش شوهرم، رضا قلی کرمانی نژاد، قضایا را برای او تعریف کردم. شوهرم گفت: چرا گذاشتی این مرد در سرما برود، ممکن است از شدت سرما سیاه شود. شوهرم به سرعت ازاتاق بیرون آمد تا آن مرد را به اتاق بیاورد ولی لحظاتی بعد برگشت و گفت: اوکجارفت؟ هیچ ردّی از او در این برف ها نیست. شوهرم گفت: این اربابمان حضرت آقاعلی عباس (ع)  بود. به هیچ کس، چیزی نگو. مدت سه ماه ازآن نان و چای خشک استفاده می کردیم ولی تمام نمی شد. فقط من و شوهرم این قضیه را می دانستیم.  بعدها بار جو و ذرت و ارزن را ازآسیاب آوردیم ولی آن را مصرف نکردیم. روزی زنٍٍٍٍ یکی ازخادمان حرم که در همسایگی ما بود، گفت: اینها که قبلاًَ می گفتند نان نداریم ولی چطورشده که نان آنها تمام نمی شود. اینها نان گندم به این خوبی را از کجا آوردند؟ خیلی اصرار کرد، ما آن واقعه را برای آنها شرح دادیم. یک هفته پس از گفتن این واقعه، نان وچای خشک هم تمام شد.

 

 روشن نشدن ماشین                                                 

    افرادی از حوالی شهر کاشان،به قصد زیارت،به حرم امامزادگان(ع) مشرّف شد.بعد از مدتی که درحرم بودند، تصمیم گرفتند که به شهر خود بازگردند. همـگی سوار ماشـین می شــوند ولی راننده هر چه استارت می زند ماشین روشن نمی شود. هرچه جستـجو می کنــند که عیبــی از مـاشین پیدا کنند، عیبی پیدا نمی  شود.ناگهان یکی از بچــه های آنـان می گوید: من پنج –شش کبوتر آقا علی عباس(ع)  را برداشته ام که با خودم به خانه ام ببرم .کبوترها را آزاد می کنند. همین که کبوترها ی حضرت را آزاد می کنند ،ماشین به راحتی روشن می شود.

 

پیدا شدن طفل در جنگل

در زمان خدمتگزاری در آستان مقدس امامزادگان(ع) شبی به ما اطلاع دادند که طفل خردسال زائری گم شده است. عده ای همه جای حرم مطهر و اطراف  آن را گشتند ولی خبری از آن طفل خردسال نشد. صبح روز بعد پدر آن طفل به شهر خودش برگشت. فکر می کرد فرزندش سوار ماشین شده و به شهر خودشان برگشته، فرزندش نیامده بود. پدر طفل به آستان مقدس امامزادگان (ع) برگشت تا دنبال طفل خودبگردد. دو شب گذشت، ولی خبری از طفل نبود. پدر طفل در این مدت ، یک بار دیگر به شهر خودش برگشت و به جست و جوی بیشتری پرداخت ولی باز هم خبری از طفل به دست نیاورد. پدر طفل برای بار دوم که به امامزاده آمد، طفل خردسالش پیدا شده بود.

کارگر جنگلبانی(نبی عربی، اهل خالدآباد) که در جنگل مشغول کار بود ، طفل خردسالی را می بیند که زیر سایه درخت، مشغول بازی کردن است. کارگر جنگلبانی از طفل سؤال می کند: این جا چه می کنی؟ طفل پاسخ می دهد : بازی می کنم. کارگر جنگلبانی او را با موتور به حرم آورد. قبل از انقلاب، آقای نمازی ، مدیر داخلی آستان مقدس بود.طفل خردسال را به اتاق ایشان بردند و به عکاسی گفتند از آن طفل عکس بگیرد. از طفل خردسال سؤال کردند: تو در این مدت کجا بودی؟ طفل پاسخ داد: پیش دایی ام بودم. سؤال کردند: چه کار می کردی؟ طفل گفت: با دایی ام بازی می کردم. از او سؤال شد: اسم دایی ات چیست؟ طفل گفت: دایی عباس. از او سؤال کردند: چه می خوردی؟ طفل پاسخ داد: همه چیزی خوردم . بگذارید من بروم و بازی کنم و ببینم دایی ام کجاست.

 

برای آشنایی بیشتر با کرامات حضرت به این وبلاگ سر بزنید

یا آقا علی عباس(ع)

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ نوکر رو سیاه امام رضا(ع) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من بر سر راه عشق زانو زده ام در محفل انس،ذکر یاهو زده ام هر کس به کسی سپرده دل اما من دل در گرو ضامن آهو زده ام.....
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب
موسیقی قالب وبلاگ
دریافت همین آهنگ

يا امام نقي (ع)


ایران رمان