يا امام نقي (ع)

به یاد خفتگان - یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)


یا ضامن آهو جانم فدای امام نقی (ع)
یا امام رئوف مدد
قالب وبلاگ

امامزاده آقا علی عباس(ع) و شاهزاده محمد(ع)

دو فرزند امام موسی کاظم(ع) در بادرود کاشان آرام گرفته اند تا آرام و قرار مردمان کویر باشند .

گرچه خاطره شهادت این دو امامزاده تلخ است اما کرامت های مدام آنان شیرینی مکرر حضورشان را بر جان زائران و ساکنان شهر می نشاند و آنها را از شمال و جنوب و شرق و غرب به بادرود می کشاند.

برای حضور در بارگاه و صحن و سرای فرزندان بنی هاشم باید در میانه اتوبان کاشان-نطنز به سمتی بپیچید که به تابلوی باد رود اشاره دارد و 17 کیلومتر برانید یا در مسیر کاشان به اردستان بعد از پشت سر گذاشتن 40 کیلومتر ، فرمان ماشین را به سمت شهر باد رود بچرخانید تا نهایتا به شهری برسید که اهالی اش بر سر هر کوی و برزنی سوغات ارغوانی رنگ شهرشان را به رُختان می کشند.سوغاتی که دل آدم می رود برای طعم ملس دانه ای یاقوتی رنگش؛ انار.

از وسوسه تحفه باد رود که بگذرید می رسید به بادگیرهای سه قلوی میدان امام .از اینجا تا مقصود، بلوار بی نام و نشان پیش روی شماست اما تا میدان بلوار را رد نکنید اثری از مقصود نخواهید دید.بعد از پشت سر گذاشتن میدان شاهزاده محمد است که تصویر گنبد فراخ و دو مناره رشید بارگاه علی عباس(ع) و محمد(ع) ظاهر می شود.پس شتاب نکنید که تا بارگاه برادران امام هشتم راهی نمانده است .

چهل و هشتمین روز

آسمان پر است از بار و زمین پر از زائر. زائرانی که فقط به قصد زیارت از اکناف و اطراف خودشان را به دل ماسه زارهای بادرود رسانده اند؛ چرا که در انتهای جاده آسفالته چیزی جز مجموعه بناهای امامزاده انتظار آدم را نمی کشد .تا آستان امامزاده همراه جمعیت می شوم . گنبد فراخ و مناره های کشیده علی عباس(ع)و  برادرش در حوض میان صحن نشسته اند.


حیاط آن قدر وسیع است که شک داریم هیچ وقت از جمعیت پر شود، اما خادمی که مدام چوبدستی پر دارش را در هوا تکان می دهد می گوید:

" پر می شود، باید چهل و هشتم بیایی و اینجا را ببینی. چند سال است که مراسم چهل و هشتم اینجا را تلویزیون پخش مستقیم می کند. از اون وقت به این طرف خیلی ها اینجا رو شناختن".

چهل و هشتم برای باد رودی ها چهل و هشتمین روز بعد از عاشورا است که می شود 28 صفر؛ روز وفات حضرت محمد(ص) و امام حسن مجتبی(ع).

روز چهل و هشتم برای مردمی که خوشان را از کاشان، نطنز، قم و شهرهای دیگر به این صحن رسانده اند ، جای سوزن انداختن نیست.

خادم اضافه می کند که : " اربعین و ایام نوروز هم اینجا شلوغ میشه، خیلی از مردم می خوان لحظه تحویل سال اینجا کنار آقا(ع) باشن؛ به خصوص خود باد رودی ها. شلوغی های عید از 4-3 روز قبل از عید شروع میشه و تا چهاردهم، پانزدهم ادامه پیدا می کنه" و دوباره خط خطی کردن آسمان با پرهای رنگی را شروع می کند. صحن وسیع، حوض و آرامگاه داخل و خارج حوض را طاقنماهای دو طبقه دوره کرده اند. در کنار ورودی تعدادی از حجره های طبقه اول، تابلویی حجره را منتسب می کند به آرامگاه یکی از طایفه های بادرودی. اما حجره های طبقه دوم به اقامتگاه موقتی می ماند."مجموعه اتاق های ما 400 باب است، چند تا سوئیت هم داریم، به علاوه سالن ها و زیرزمین که معمولا کاروان ها رزروشان می کنند. در ایام شلوغ حتی از سالن ها و فضا های شهر هم کمک می گیریم".

اینها را بوالفضل سلمانی نژاد که ظاهرا مسئولیتی در آستانه آقا علی عباس (ع) دارد و جلوی یکی از حجره ها ایستاده می گوید. او به مجموعه ای که تا حالا دیده ایم، چند حمام، نانوایی، بازارچه، دارالشفا، کتابخانه، مخابرات، سفره خانه، کشتارگاه، دامداری، مرغداری و شهربازی هم اضافه می کند که برای خودش می شود یک شهرک جمع و جور. او در انتهای لیستش اضافه می کند که تمام مجموعه با کمک های مردم سرپا شده است. از سلمانی نژاد خداحافظی می کنیم و قول می دهیم که سر ظهر برای نهار نذری بر می گردیم و می رویم تا سلامی عرض کنیم به صاحبان صحن و سرای مفصل . از ایوان پر از تزئینات می گذریم تا به آستانه حرم برسیم، یادم می آید که خادم جلوی در ورودی گفته بود: "بین ما جا افتاده که هر کسی برای اولین بار می آد اینجا دست خالی بر نمی گرده. زرنگ باش و دفعه اولی یک چیز خیلی بزرگ بخواه که ایشان دست و دلبازند". سلامی می دهم و بین آرزوهایم می گردم دنبال دست نیافتنی ترینشان.

با کاروان حله

حرم یک ضریح قلمزده از نقره و طلا دارد و کلی زائر ارادتمند که یا پنجه در پنجه ضریح زده اند یا در گوشه ای با آقایشان خلوت کرده اند. بالا سر جمعیت یک آسمانِ پر نقش و نگار گسترده شده است. آسمان پر است از گل ها و برگ های گچی خرده نقش های براق آیینه ای، عمارت با آنکه تازه ساز است اما چیزی از بناهای خوش ساخت تاریخی کم ندارد. از خادم ایستاده کنار در ورودی اصل و نسب صاحبان ضریح را جویا می شوم. خادم می گوید: "دو تا از پسران امام موسی ابن جعفر(ع) هستند، هر دو کنار هم دفن شده اند" و توضیحات بیشتر را ارجاع می دهد به روحانی سیاه پوشب که در جوار ضریح نشسته است. روحانی خودش را محمد جواد دهشیری معرفی می کند، امام جماعت نماز گذاران امامزاده؛ "این دو بزرگوار شهادتشون، مظلومیت و غربتشون خیلی شبیه شهدای کربلاست" و داستان مبارزه و شهادت برادارن امام رضا(ع) به نقل از تذکره آقا علی عباس(ع) و از زبان حاج آقا دهشیری شروع می شود: "علی عباس(ع) و محمد(ع) به اتفاق برادرشان شاهچراغ با کاروانی از ارادتمندان و اهل بیت امام رضا(ع) به قصد دیدارامامشان عازم مشهد مقدس می شوند. اما کاروان در اطراف شیراز به وسیله سپاه اشقیا پراکنده می شوند.

 

شاه چراغ در شیراز می ماند و علی عباس(ع) به همراه تعدای از سادات راهی توس می شوند".

انگشت آقای دهشیری عینک روی بینی اش را بالا می برد، زوار دور ضریح می چرخند؛ "دو امامزاده بزرگوار در مسیر توس به کاشان می رسند. عبدالجبار طبرسی حاکم کاشان که از دوستداران اهل بیت(ع) است به پیشواز کاروان بنی هاشم می رود و 17 روز از آنها پذیرایی می کند. امامزادگان و همراهانشان بعد از این وقفه دوباره آهنگ توس می کنند اما عبدالجبار به واسطه اخبار ناخوشایندی که از توس می رسد حرکت برادر را صلاح نمی داند. این است که کاروان عازم قریه باد افشان می شود. در همین قریه است که خبر شهادت حصرت علی بن موسی الرضا(ع) به کاروانیان می رسد". صدای آقای دهشیری می لرزد. زائران در رفت و آمدند و پیوسته صلوات می فرستند؛ "40 روز بعد از شهادت امام رضا(ع) در سال 203 هجری کاروان مغموم سادات به راه می افتد تا به وطن بازگردد. اما لشگریانی که به فرمان مامون گسیل شده اند، راه را بر آنها می بندند و کاروان را دوره می کنند. چند روزی آب و نان از کاروانیان دریغ می شود تا بالاخره صبر بنی هاشم به سر می رسد و شمشیرها از نیام بیرون می آیند".

پرهای رنگی در هوا تکان می خورند. پیرمردی به گنبد پر نقش و نگار امامزاده خیره شده. 

آیینه های گنبد پر از نور چلچراغ ها شده اند؛ " در میدان رزم، اصحاب اذن جهاد می گیرند تا یکی یکی به میدان کارزار رفته و به درجه شهادت نائل شوند. آخرین بازماندگان سپاه دو امامزاده جلیل القدر هستند. سپاه برای آمدن از پس دو شمشیر جز جدایی انداختن میان آن دو، چاره ای ندارند. پس دو برادر را از هم جدا می کنند. پایان رزم تحسین بر انگیز شاهزاده محمد ضربتی است بر کتفش. پس از این، شمشیرها و خنجرهای آخته به بدن مبارکش حمله ور می شوند و پیکر را پاره پاره می کنند".

تعدادی از زوار من و آقای دهشیری را دوره کرده اند و بین آن همه سر و صدا گوش تیز کرده اند؛ " علی عباس(ع) هم سرنوشتی شبیه برادر کوچکتر دارد و بالاخره جسم پر زخمش از اسب به زمین می افتد. جسد دو امامزاده چند روزی روی ریگ های اطراف باد رود می ماند. از ترس عمال حکومتی کسی جرات نمی کند به صحنه نزدیک شود تا اینکه بالاخره زن های خالد آبادی برای دفن اجساد پیش قدم می شوند. مردان هم که اوضاع را این چنین می بینند از زنان پیروی کرده و مشغول دفن اجساد می شوند. صدای الله اکبر بلند می شود".

بلند گوها اذان می گویند و آقای دهشیری از ما خداحافظی می کند تا خودش را به پیشانی صف نماز گزارن برساند، چند قدم آنطرف تر دو برادر در آغوش هم آرمیده اند.

داستان راستان

 

 

نماز جماعهت که تمام می شود جمعیت از داخل صحن و از زیر آسمان کبود، به زیر آسمانه پر نقش و نگار حرم بر می گردند. داخل صحن و سرای امامزاده هر خادم یا زائر با سابقه ای، داستانی از معجزات و خرق عادت های دو برادر را به خاطر دارد تا برایت تعریف کند. پیرمردی که خودش را "عباس باغبانیان، فرهنگی بازنشسته" معرفی می کند از کلیه درد دخترش می گوید، بستری شدنش در بیمارستان هاشمی نژاد و نا امید شدن از درمان های پیاپی تا اینکه "همونجا توی بیمارستان متوسل شدیم به آقا(ع). روز بعد که رفتیم گفتند خوب شده الحمد الله. ما هم اثاث کردیم. اومدیم بادرود. دیگه هم هیچ اثری از درد و ورم نبود. یهویی خوب شد". یکی از خدام مجهز به پرهای رنگی هم برایم داستان شفای زائری را تعریف می کند که اصالتاً مشهدی بوده و برای رهایی از فلج که مبتلایش بود بارها متوسل امام رضا(ع) شده بود اما خواب دیده بود که " شما برید آقا علی عباس(ع). شفای شما اونجاست". اما مرد مشهدی که پیش تر اصلا اسمی از آقا علی عباس(ع) نشنیده بود، متوسل می شود، نذر می کند و جواب می گیرد. سال ها بعد در مسیر اصفهان، اتفاقی تابلوی آقا علی عباس(ع) را می بیند و می آید تا نذرش را ادا و امامزاده شفا دهنده را زیارت کند.

البته پیرمردها و پیرزن ها داستان های دیگری هم برای تعریف کردن دارند.

حشمت راحتی که تک و توک دندان داخل دهانش پیدا می شود و به همین خاطر کلمه هایش را می خورد، می گوید: " اون موقع بناهای امامزاده خیلی کوچک بود . در این چند سال این قدر بزرگش کردند. دیوارهای کاهگلی و درهای چوبی داشت که یادمه خرابش کردند. چند تا حیاط جمع و جور و اتاق های دو طبقه داشت".

از آن بنای کوچک حالا فقط یک تصویر سیاه و سفید قاب شده بر دیوار حرم باقی مانده است. مقبره سیاه و سفید آویزان از دیوار، یک گنبد مخروطی و دیوار کاهگلی رنگ و رو رفته دارد.      

ساعتی از ظهر گدشته که یاد وعده آقای سلمانی نژاد برای وعده نهار نذری می افتیم. این است که خودمان را به مدیریت امامزاده می رسانیم. تا سفره پهن شود آقای علافیان، مدیریت اوقاف باد رود هم از راه می رسد و از آمار و ارقام دقیق و تاریخ شروع ساخت و سازهای امامزاده برایمان می گوید؛ از تخریب بنای قدیمی در سال 1354 و شروع اسکلت بندی و ساخت و سازهای بنای جدید و کاشیکاری مناره ها و گنبدی که از نظر وسعت همتایی در خاورمیانه ندارد. از 147 خادم حرم که 27 نفرشان حقوق بگیرند و باقی که افتخاری اند یا از 3600متر مربع وسعت ابنیه امامزادگان غریب و 500 متر مربع زیر بنای عمارت حرم. بوی برنج و خورشت قیمه نذری که بلند می شود، آقای علافیان رضایت می دهد که فعلا آمار و ارقام کافیست.

بارگاهی در حاشیه کویر

وقتی جمع حاضر در اتاق با همدیگر حرف می زنند کلمات نا مفهوم می شوند و با من که صحبت می کنند قابل فهم. لهجه بادرودی تقریبا هیچ شباهتی به فارسی امروزی ندارد. اتاق را کلمات نا مفهوم پر کرده که لای دو لنگه در باز می شود مرد جا افتاده ای داخل اتاق می آید. جمعیت بلند می شود و دوباره می نشیند و بالای مجس را واگذار می کند به تازه وارد. تازه وارد دکترای زمین شناسی دارد و استاد دانشگاه است و توسط جمع "آقای حسن نژاد" صدا می شود. چیزی نمی گذرد که آقای حسن نژاد درباره امامزاده حرف میزند: " من تا حالا روی 20 سایت تاریخی کار کرده ام اما سایت آقا علی عباس(ع) را در خواب پیدا کردم. بچه کم سن و سالی داشتم که مریض شد، به آقا علی عباس(ع) گفتم بیا خوبش کن. اما خوب که نشد هیچی، بدتر هم شد و من هم از دست آقا ناراحت شدم. سه شب بعد این خواب رو دیدم".

یکی در بین جمع چایش را هورت می کشد. آقای علافیان دانه ای تسبیح را یکی یکی رد می کند و لهجه اصفهانی آقای حسن نژاد دارد خوابش را تعریف می کند که در بیابانی مشغول حفاری بوده که خمره ای پیدا می کند. در خمره صفحه ای کاغذی پیدا می کند که روی آن نوشته شده است : " الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تخذه ...یا نور من ذالذی یشفعه الا باذنه." آقای دکتر اضافه می کند که یعنی کی می تونه بدون اذن خدا شفاعت کنه، حتی آقا علی عباس(ع) هم قادر به شفاعت بچه ها نیست اگر اون اجازه نده".

کودک خردسالش می میرد و جمع حاضر "خدا رحمت کند" می گوید و آقای دکتر سر تکان می دهد و داستان ادامه پیدا می کند. سه ماه بعد اون همان جایی را که در خواب دیده بود پیدا می کند و دستش به خمره واقعی می رسد؛ خمره ای به اواخر ساسانی و اویل اسلامی کمه تقریبا هم عصر است با شهادت آقا علی عباس(ع). با حفاری های بعدی آقای حسن نژاد متوجه می شود که با سایت باستان شناسی متعلق به همان عصر رو به روست.      

گوشی همراه یکی از حاضران زنگ می خورد و او را مجبور به ترک کلاس درس می کند. آقای دکتر استدلال می کند که با پایین رفتن سطح آب سفره های زیر زمینی مردم شهر را ترک کرده اند و ماسه ها در اثر عوامل طبیعی شروع به حرکت می کنند و سطح شهر را می پوشانند و کم کم آثار تمدن کسانی که آقا علی عباس(ع) و یارانش را به شهادت رسانده بودند، محو می شود. در واقع معجزه بزرگ برادران غریب نجات مشهدشان از مدفون شدن در تل های بزرگ ماسه ای بوده است تا یاد و خاطره شان برای مردن باقی بماند. حسن نژاد در مقاله ای که بر اساس همین کشفیات نوشته، مدعی شده است که در مناطق کویری هر جا امامزاده ای دور از شهر و آبادی قرار دارد، حتما در کنارش شهری تاریخی وجود دارد که مدفون شده است. آقای دکتر معتقد است دلیل تراکم بسیار زیاد مقابر امامزادگان در ناحیه بین کاشان و نطنز این است که این منطقه برای مدت طولانی سر شاهراه ارتباطی ناحیه بوده است و در اینجا راه های غرب، جنوب و مسیری که تا مشهد می رفته، به هم می رسند. او تعداد زیاد کاروانسرها و ابنیه ای بین راهی در مسیر نطنز، کاشان و قم گواه ادعای خودش می گیرد. استدلال های آقای دکتر تا زمانی ادامه پیدا می کند که تلفن همراهش زنگ می خورد و توسط کسی که رئیس بزرگ می خواندش احضار می شود. پس ناچار خداحافظی می کنیم و فضای اتاق دوباره پر می شود از لهجه نا مفهوم.

ماشین می افتد در راه بازگشت. این اطراف بر عکس آفتاب سوزان روزهایش، شب های سرد و گزنده ای دارد. تمام شیشه های ماشین تا انتها بالا کشیده شده اند. بیرون ماشین و داخل قاب پنجره میان سیاهی، شب چراغ هایی که نشانه وجود آبادی در دل کویرند، سو سو می زنند. مسافری که جلو نشسته از راننده می پرسد: " این باید خالد آباد باشد". راننده تایید می کند و یکی یکی نام چهار تجمع نورانی سوسوها را که در فاصله کمی از یکدیگر قرار دارند، می برد و من یاد رشادت زن های خالد آباد می افتم. مسافری هم که کنار من نشسته است به حرف می آید: " خاطرتون هست اون قدیما اونجا تا چشم کار می کرد شن بود. این قدر دور و اطراف امامزاده شن بود که در چوبی اش باز نمی شد. آن وقت ها مردم نذر می کردن بیان اینجا و ماسه ها رو از امامزاده دور بکنن".

راننده جواب می دهد: " اصلا نمی شد با ماشین این دور و برا اومد، خیلی معذرت می خوام از خدمتتون، مردم با الاغ می اومدن اینجا" و از کنار من جواب می آید: " بادرودی ها هنوز از جاده خاکی و پیاده میان آقا علی عباس(ع). جاده مستقیم میره تو بادرود. من خودم هر پنجشنبه از همون جاده پیاده میام. اون موقه مردم ساده بودن، پاک بودن، اگه چیزی از اموال آقا علی عباس(ع) بر می داشتن، می آوردن تو ماشین، ماشین جم نمی خورد".

پیرمردهای داخل ماشین یاد ایام خوش جوانی افتاده اند و بی توجه به خالد آباد و سوسوهای چراغ هایش که باعث و بانی گفت و گوهایشان شده با هم گرم گرفته اند. سوسوها دور تر می شوند و از عددهایی که روی تابلوها و کنار نام کاشان نوشته شده، یکی یکی کم می شود.

همشهری ماه،ویژه نامه ایران شناسی، سرزمین من، اسفند 88.

 

"التماس دعا"    

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ خادم معنوی امام رضا(ع) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من بر سر راه عشق زانو زده ام در محفل انس،ذکر یاهو زده ام هر کس به کسی سپرده دل اما من دل در گرو ضامن آهو زده ام.....
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب
کد امام نقی
موسیقی

Get Flash Code


يا امام نقي (ع)

تدبر در قران آیه قرآن
ایران رمان