خاطرات خدمت در حرم امام رضا (ع)

دخترکوچولو داشت با کفش‌های سوتک‌دارش از صحن هدایت می‌گذشت. دست چپش در دست مادر بود و در دست راست، مُهر نسبتاً بزرگی را گرفته بود تا شاید در حرم به سبک کودکانه‌ی خودش نماز بخواند. با شکلات به طرفش رفتم. تا شکلات را گرفت، مهر را به مادر داد و شروع کرد به وررفتن با آن هدیه‌ی شیرین.

به بعضی از ما نباید شکلات بدهی آقا! بدهی، حولسمان پرت می‌شود؛ مُهر را که هیچ، خود نماز را هم کنار می‌گذاریم و دیگر خدا را بنده نیستیم ها!

.

.

.

" کبوتر حرم " 

 

 

مثل همیشه مولا کرم کن و ببخش گدای رو سیاهتان را 


دیگر خاطرات 

/ 3 نظر / 14 بازدید
بره آهو

هر پنجه ای که شانه ی گیسو نمی شود هر قبله ای که گوشه ی ابرو نمی شود هر جذبه ای که عکس هوالهو نمی شود هر دلبری که ضامن آهو نمی شود .

زینب

بعداز چند سال .......... آقا دوباره تصاویر حرمت چشمانم را مینوازد اما اندکی لیاقت برای نوکری شما کافی است که من از داشتنش محروم ام . بگذار دوباره پیشت بیایم قول میدهم که عاشقت بمانم و عاشقونه سر روی ضریحت بگذارم بگذار بیایم و اشک هایم را نثار دیدن ضریح طلایت کنم اگر شما بخوای میتوانی هر چیزی را جور کنی تا دوباره پرواز کبوترانت من را هم به اوج آسمانها ببرد آرزومه مشهد [لبخند]

مرضیه

اعوذ بالله من الشیطان العین الرجیم بسم الله الرحمن الرحیـــم آرامم... همچو شهری ویران پس از طوفان وحشناک... تنهایم.... همچو کودکی تنها...سوار بر قایقی تنها...در وسط دریا... نیازمندم خدا... چون مورچه ای تشنه...در وسط بیابان خشک و سوزان... خدای من نه حالی دارمو پاشم... نه دوست دارم بشیم.... نمیدانم تقدیر چیست... خدای من؟ عهد بستم ولی...انگار... خدای من نخواستی حتما...چرا که غیر ممکن,ممکن میشود با تو... نخواستی ای خدای من.... نمیفهمم چرا خالق... ولی اشکم جاری است...در این لحظه برای خود... تو خود بر دلم گفتی...صادق باش...صادق شد... ولی ...اما... خدای من؟... عمل نکردم بر عهد خود...دلم خون است ...دلم خون است...دلم خون است... [لبخند]